معرفی کتاب ابله

اثر فئودور داستایفسکی از انتشارات نشر چشمه - مترجم: سروش حبیبی-معروف ترین رمان ها

ابله در 1868–1869 منتشرشد. پرنس مویخکین، آخرین فرزند یک‌ خاندان بزرگ ورشکسته، پس‌‌ از اقامتی‌ طولانی در سوئیس برای معالجۀ بیماری به‌ میهن خود بازمی‌گردد. بیماری او رسماً افسردگی عصبی است، ولی درواقع مویخکین دچار نوعی‌ جنون شده‌ است که نمودار آن بی‌‌ارادگی مطلق است. به‌علاوه، بی‌‌تجربگی کامل او در زندگی، اعتماد بی‌‌حدّی نسبت‌ به دیگران در وی پدید می‌آورد. مویخکین، درپرتو وجود روگوژین، همسفر خویش، فرصت می‌یابد نشان‌ دهد که برای مردمی «واقعاً نیک»، درتماس‌ با واقعیّت، چه ممکن‌ است پیش‌ آید. روگوژین، این‌ جوان گرم و روباز و بااراده، به‌ سابقۀ هم‌‌حسّی باطنی و نیاز به ابراز مکنونات قلبی، درراه سفر سفرۀ دل خود را پیش مویخکین، که ازنظر روحی نقطۀ مقابل اوست، می‌گشاید. روگوژین برای او عشق قهّاری را که نسبت‌به ناستازیا فیلیپوونا احساس می‌کند بازمی‌گوید. این‌ زن زیبا، که ازنظر حسن‌ شهرت وضعی‌ مبهم دارد، به‌ انگیزۀ وظیفه‌ شناسی، نه بی‌‌اکراه، معشوقۀ ولی‌ نعمت خود می‌شود تا از این‌ راه حق‌‌شناسی خود را به‌‌او نشان‌ دهد. وی، که طبعاً مهربان و بزرگوار است، نسبت‌ به مردان و به‌ طورکلّی نسبت‌ به همۀ کسانی‌ که سرنوشت با آنان بیشتر یار بوده و به‌ نظر می‌‌آید که برای خوارساختن او به‌ همین‌ مزیّت می‌‌نازند نفرتی‌ در جان‌ نهفته دارد. این‌ دو تازه‌ دوست، چون به سن‌ پترزبورگ می‌‌رسند، از یکدیگر جدا می‌شوند و پرنس نزد ژنرال اپانچین، یکی‌ از خویشاوندانش می‌‌رود به‌ این‌ امید که برای زندگی فعّالی‌ که می‌خواهد آغاز کند پشتیبانش باشد... / به‌ نقل‌ از «فرهنگ آثار»–جلد اوّل


خرید کتاب ابله
جستجوی کتاب ابله در گودریدز

معرفی کتاب ابله از نگاه کاربران
رضا امیرخانی، جایی گفته بود که @اگه قرار بود نویسنده ها پیامبری داشته باشن، پیامبرشون تولستوی خواهد بود[email protected] حرف درستیه، ولی این پیامبر از داستایوسکی وحی دریافت میکنه!

من
از بین رمان های داستایوسکی، بیشتر از همه عاشق @جنایت و مکافات@ و بعد @ابله@ هستم. در درجات بعد، قمار باز و برادران کارامازوف و همزاد و...
یادم نمیره. تابستون، ماه رمضون، بعد از سحر تا نزدیکای ظهر بیدار میموندم و یه کله @ابله@ میخوندم. واقعاً میخکوبم میکرد. همزمان مادرم هم میخوند و با هم راجع بهش صحبت میکردیم. تجربه ی مشترک خوبی بود.

این کتاب
ماجرای کلی رمان، راجع به پرنس میشکینه. پرنس میشکین انگار ناظر جهانه. مثل یه بچه، معصومه و به خاطر همین ناظر بی طرف و قابل اعتمادیه. در ابتدای داستان، چشم باز می کنه، دنیای سیاه و آشفته و غیر قابل درک ما رو می بینه و تلاشی هم برای اصلاحش میکنه، ولی موفق نمیشه. در انتهای داستان، انگار به خاطر رنجیدن از این همه زشتی، دوباره چشم می بنده و به دنیای پاک بی خبری بر می گرده.

دو نکته
اول این که(view spoiler)[شخصیت @آناستازیا فیلیپونا@ خیلی زیاد شبیه شخصیت زن داستان دیگه ی داستایوسکی، قماربازه به اسم @پولینا@. و من شدیداً شیفته ی هر دو هستم. خیلی بیشتر از شخصیت پاک و معصوم @سونیا@ در @جنایت و مکافات@، هر چند شخصیت سونیا رو هم دوست دارم.
آناستازیا، زنی خرابه که از خراب بودنش، بیزار و غمگینه، ولی نمی تونه و نمیخاد که پاک باشه. عاشق پرنس میشکین میشه، چون به نظرش پرنس میشکین پاکه و میتونه آناستازیا رو از پلیدیش نجات بده، ولی وقتی شرایط ازدواجشون مهیا میشه، عمداً این آخرین راه به سمت رستگاری رو خراب میکنه. انگار بیشتر دوست داره در فساد بمونه و غمگین باشه و برای خودش دلسوزی کنه، تا این که واقعاً به سمت پاکی حرکت کنه. یه شخصیت پیچیده ی غیر متعادل و غیر قابل بیان خیلی خیلی زیبایی داره. بیخود نیست که پرنس میشکین از ابتدای داستان، شیفته ش میشه. پرنس میشکین پاکی رو، حسرت پاک بودن رو توی چشم های غمگین آناستازیا میبینه و میخاد نجاتش بده، ولی شکست میخوره.
(hide spoiler)]


دوم این که شخصیت پرنس میشکین، که یه انسان ساده دله و در ابتدای داستان عکس آناستازیای زیبا و اغواگر
(femme fatale)
رو میبینه و توجهش به اون جلب میشه، تا حد زیادی شبیه شخصیت ساده دل کنستانتین لوین در @آنا کارنینا@ست که اون هم در اوایل داستان عکس این زن زیبا و اغواگر رو میبینه و شیفته ش میشه. چه بسا تولستوی از داستایوسکی تقلید کرده باشه. شاید هم نه.

مشاهده لینک اصلی
من در حال تلاش برای بررسی این کتاب بیش از یک هفته هستم، اما من نمی توانم. من با چیزی مبارزه می کنم: چگونه یک کلاسیک ادبی روسی را مرور کنم؟ با این حال، بهتر است که چگونه یک کلاسیک ادبیات روسی را بدون صدایی مانند صدای تپه ای بازبینی کنم؟ (نکته: احتمالا این اتفاق نخواهد افتاد.) اولا فرض میکنم یک خلاصه داستان کوتاه باید صحیح باشد: ایدئوتا پرنس میشکین، جوان و فرزندخوار، که به بومیان روسیه بازگشت و به دنبال اقوام دور افتاده است پس از صرف وقت چندین سال در یک آسایشگاه سوئیس. در حالی که در قطار به روسیه است، او با شخصیت مشکوک Rogozhin ملاقات می کند و دوست دارد. Rogozhin به طور ناخودآگاه با زیبایی اسرار آمیز، Nastasya Filippovna به نقطه ای که خواننده فقط می داند هیچ چیز خوبی از آن نمی آید. مسلما شاهزاده با Rogozhin، Filippovna و جامعه اطراف آنها روبرو می شود. تنها یکی دیگر از رمانهای داستایوفسکی که خوانده ام جنایت و مجازات بود، بنابراین البته مغز من این دو را مقایسه می کند. جایی که جرایم و مجازات با مبارزه داخلی داخلی Raskolnikov مقابله می کند، افسانه ای با اثر شاهزاده میشکین در مورد جامعه ای که بخشی از آن را می یابد، می پردازد. و آنچه که یک جامعه پولدار گرسنه، قدرت گرسنگی، سرد و انحصاری است. من اعتراف می کنم که در آغاز و در بیشتر رمان من قویا از شاهزاده میشکین محافظت می کردم. زمانی که مردم به او خندیدن یا او را یک ادم سفیه و احمق سپس در انتهای رمان، حتی چند بار به او احضار شدم. با صدای بلند یک بار من در واقع گفت: \"اوه، شما عجیب و غریب!\" اما پس از آن احساس بد کردم. پرنس ماشکین. من فکر می کنم او به سادگی خیلی خوب بود و خیلی هم برای جهان اطرافش استفاده می شود. در اینجا، جایی که روند فکر من شروع به تجزیه می کند. در اینجا فقط برای نوشتن درباره آن می توانم حتی شروع به نوشتن هر چیزی کنم. موضوعات بسیار زیادی وجود داشت که در رمان مانند نیهیلیسم، مسیح به عنوان انسان به جای خدای یکتا، از بین رفتن ایمان و مجازات اعدام در میان چیزهای دیگر مورد بررسی قرار گرفت. و حتی حتی شخصیت های محیطی Dostoevsky را ذکر نکرده ام، که مانند کسانی که در جرم و مجازات هستند، حداقل جالب هستند، اگر نه جالب تر از شخصیت های اصلی. شخصیت مورد علاقه من Aglaya Ivanovna بود. او با توجه به احساساتش در مورد شاهزاده و در برابر خودش عاشقش بود. احساسات من نسبت به گنجی داشتم. من بیشتر او را دوست نداشتم، اما او را بیشتر دوست داشتم تا پایان. کل رمان خیلی شبیه یک اپرا صابون بود، اما یک اپرا صابون خوب، اگر آن را حس می کند. خب، در این نقطه، پاراگرافها را به مدت طولانی به حرکت در می آورند و متوجه می شوم که این بازنگری هیچ کتاب عادلانه ای را انجام نمی دهد. من می خواستم در مورد نماد نقاشی نقاشی Holbein بنویسم و ​​چگونه آن را دوست داشتم در هر دو کتاب Dostoevsky من خواندن او اشاره به رویاهای شخصیت ها، اما من فقط سوالات بیش از حد و پاسخ های کافی نیست. در عوض، من فقط می گم که واقعا خوشت اومده و قطعا ارزشش رو داره.

مشاهده لینک اصلی
بررسی های بسیاری از این کتاب وجود دارد که شاهزاده میشکین مسیحی بود، یک مرد واقعا خوب که برای لحظه ای زندگی کرد. ادم خائف مقدس، یا دقیق تر، کاملا احمقانه در واقع همان چیزی است که او واقعا داشت. چرا آنها فکر می کردند داستایوفسکی به عنوان کتاب، The Idiot به معنی مردی که بی گناه و واقعا خوب بود، یا @ مردی که مانند عیسی مسیح بود؟ سرانجام میشکین سالها را برای صرع خود در سالن های پزشکی صرف کرده بود و به روسیه باز می گردید، جایی که به مردم اعتماد ناپذیر اعتماد می کرد، همه ی قطعه هایش را می سوزاند، جایی که او می خواهد، و در عشق می افتد با یک دختر نابینا که عواطفش را باز می کند، و زمانی که به لحظه می رسد، زن دیگری را برای همه دلایل غلط انتخاب می کند و به این ترتیب آنها هر دو را رد می کنند. او تعریف دقیق از یک ادم سفیه و احمق است که هرگز یاد نمی گیرد و اطلاعاتی را که او در اختیار دارد، به درستی یک وضعیت و آنچه که باید برای به نفع خود انجام دهد، نمی دهد. او همیشه برای طرح بعدی، برنامه بعدی، فرد بعدی به چشم می آید که چگونه می تواند از او برای به دست آوردن اهداف خود استفاده کند. و او مانند یک بره به قتل رسیده است. بنابراین، فریبکار، که در زمانی نوشته شده است که حتی علم مغز و اعصاب اختراع نشده است، صرف نظر از این که علم باشد، کاملا فریبنده است. در معرض خطر جرم و جنایت قرار گرفته توسط یک مرد که به هر حال دیوانه و دیوانه و عصبانی است، صرع او به یک بیماری روحی تبدیل می شود به طوری که او به زمین می رود. ببخشید با احتیاط عجیب و غریب. خوشحالم که از شما خواسته بودم، خوشحالم که نمی دانستم.

مشاهده لینک اصلی
اگر Raskolnikov قاتل کاریزماتیک بود که با وجود آن که من یک ساله از حرص و طمع بیرون زد و پس از آن روانشناختی را کشتم، قاتل کارزماتیک خودم بود، شاهزاده میشکین شخصیت ظاهری خوب و فرزند مسیحی است که من در همه او را دوست نداشتم. از ابتدا: من رمان را فقط به اندازه جرم و مجازات و یادداشت ها از زیرزمینی دوست داشتم، و آن را فقط به عنوان مؤثر قابل خواندن یافتم. بازیگران شخصیت ها باشکوه هستند. مشکل من تنها شخصیت ماشکین است. البته یک جفت احتمال برای آن وجود ندارد. او متعصب مذهبی است، اعتقادش اینقدر محدود است که از تغییرات دیگر نظریه های مسیحی حتی بیشتر از خدایان متنفر است: «این، نظر من است ! بی تفاوتی تنها نفی را بیان می کند، اما کاتولیک بیشتر می رود: آن مسیح تحریف شده، مسیحی را که به قتل رسیده و خودشان را نفرین می کنند، مخالفت مسیح! آن را ضد مسیح می گوید، من اعلام می کنم آن را انجام می دهد، من به شما اطمینان می دهم که این کار را می کند. - من یک بی ایمان هستم، اما به شدت در حمایت از تحمل و احترام فراتر از مرزهای باری از اعتقادات خود. بنابراین، میشکین به تعصب خود می گوید، با دانستن کامل بودن، او نمی تواند به من بدهد، چون واکنش او را می شنوید، وقتی که خیرخواه او به کاتولیک تبدیل شده است. او یک ملی گرای روسی است که معتقد است در گسترش سنت روسیه به غرب : \"ما اجازه نمی دهیم که به طور غریبی به طعنه یسوئیت ها دست پیدا کنیم، اما تمدن روسی ما را به آنها تحویل می دهیم، ما باید در مقابل آنها قرار بگیریم و اجازه ندهیم که در میان ما، همانطور که فقط در حال حاضر، گفته می شود، سخنرانی آنها مهارت باشد - من به شهروندی جهانی اعتقاد دارم و ملیگرایی را بزرگترین شر در تاریخ جهان میدانم. اما من به او اطمینان می دهم که چارچوب تاریخی را که در آن گفته شده است، می دانم. او افتخار می کند که تحصیلاتش را نداشته است، و علیرغم اینکه اوقات فراغت را صرف تمام روز مطالعه می کند، هیچ کمکی به ارتقاء درک خود نمی کند. من به یادگیری مادام العمر به عنوان یک انسان اعتقاد دارم. اما من او را می گذارم، می دانم که او از صرع رنج می برد و شاید از شرایط دیگر نیز باشد، که ممکن است برای او غیر ممکن باشد. او یک نخبه گرایی است، به طور آشکار رد رضایت و دموکراسی را به نفع خود، کلاس بیکار : \"من شاهزاده خودم، از خانواده باستان، و من با شاهزادگان نشسته ام. من صحبت می کنم تا همه ما را نجات دهیم، که کلاس ما ممکن است بیهوده نابود شود؛ در تاریکی، بدون درک چیزی، سوء استفاده از همه چیز و از دست دادن همه چیز. چرا ناپدید می شوند و برای دیگران راه می اندازند، وقتی که ممکن است پیش از آن باقی بمانیم و رهبران باشیم؟ - من برای برابری و دموکراسی برای یک جامعه بدون هیچ گونه مزیتی احترام می گذارم. او کاملا از تسلط جنسی و تقریبا پاتولوژیک در تلاش او برای ترساندن نادیده گرفتن این واقعیت که آن وجود دارد، تحسین رفتار کودکانه و زیبایی بی تجربه از باکره ها. - من یک زن بالغ هستم. همه اینها را تصویب خواهم کرد، هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا من نباید با آن قضاوت کنم، درست است؟ آنچه که من نمی توانم بپذیرم این است که او به عنوان یک \"خوب خوب\"، تقریبا مقدس است. این خیلی زیاد است. بی نظمی اجتماعی او، کمبود تخیل، تفکر انتقادی او، تعصبات او - همه اینها ممکن است مناسب زمان و مکانی که در آن زندگی می کند، اما این به طور عینی خوب نیست. در حقیقت، من هیچ چیز در او را نمی بینم. حتی Raskolnikov، فقیر و تحت استرس عالی، قادر به خود به خود آخرین پول خود را به یک خانواده ناامید برای تامین مالی یک مراسم تشییع جنازه. میشکین با ثروتش هیچ کاری نکرد، که به راحتی به دامن بیش از حد او افتاد. برعکس. او از این پول برای کوهنوردی در جامعه عالی طبقه روسی استفاده می کند و با خانواده های متمایز مخلوط می شود. او کار نمی کند و حتی از راه دور به هیچ وجه به پیشرفت واقعی جامعه علاقه مند نیست. در عوض، او اعتبار می دهد هر کسی که در حال حاضر در اتاق با او در حال حاضر، بدون درگیر شدن و یا دادن کمک های فعال، و او ذهن خود را تغییر زمانی که فرد دیگری به اتاق می رود. منتقدان مشتاق هستند که این را به عنوان «اعتماد به نفس و اعتماد به نفس» خود بنویسند و از آن به عنوان مدرکی مبنی بر اینکه او «شخصیت کامل» است نسبت به شخصیتهایی که انگیزه و دستور کار آنها را دارد، استفاده می کند. از چه زمانی است که بی عدالتی فضیلت است؟ و اگر او اصالت نیست؟ اگر شما برای یک گام دیگر از این الگو فکر کنید، می توانید از تغییر رفرم ​​در ذهن خود، یا اپورتونیسم، یا ترس از درگیری یا فریبکارانه، تماس بگیرید. برخی ممکن است آن را آرامش مسیحی نامید. من آن را محبت می نامم میشکین در سیستم ارزشمند خود، یکپارچگی فوق العاده ای دارد و از ترس رابطه جنسی و تعامل انسان است. برای جبران ترس های او، او خود را \"آنها\" می کند، با نگاه کردن به \"ضعیف شدن\" مردم، آمرزش گناهان خود را می بخشد. اما او حق دارد که «افراد دیگر» برای درگیر شدن در مناقشات ناشی از ناسازگاری اجتماعی خود، دست به اعتراض بزنند؟ اگر می توانم در میشکین کسی که در طیف اوتیست قرار دارد را ببینم، احساس خشنودی می کنم و ناامید می شوم که جامعه اش نمی تواند به او کمک کند با توجه به توانایی هایش ارتباط برقرار کند. اما هر وقت th ...

مشاهده لینک اصلی
Εκεί που πολεμούν οι άνθρωποι με τις αδυναμίες τους και τα όνειρα, εκεί που οι δειλοί πεθαίνουν πριν τον θάνατο τους, εκεί που οι σκέψεις κάνουν πρόβα για να κρύψουν ό,τι αισθάνονται ή να αισθανθούν ό,τι κρύβουν, εκεί που δεν ξέρεις ποιον φόβο σου να αγαπήσεις περισσότερο,
εκεί θα περιμένει πάντα ένας «ηλίθιος» να σε καλωσορίσει στο μυαλό του.

Βιβλίο υπέροχο. Βιβλίο δύσκολο. Βιβλίο εμμονικό. Βιβλίο κλειστοφοβικό. Βιβλίο επαναλαμβανόμενο, σκοτεινό και ασυμβίβαστο.
Σκληρή διαβάθμιση αξιών. Κλασική μελέτη κοινωνικών φαινομένων. Ένας καθρέφτης που δεν κολακεύει.
Αν τον κοιτάξεις προσεκτικά θα δεις τον εαυτό σου και ένα ράγισμα στη μέση. Ανεπαίσθητο και βαθύ ράγισμα, διπλασιάζει είδωλα και σε αναγκάζει να συγκρίνεις τις κατάρες με τις ευχές.

Ο «ηλίθιος», ο πρίγκιπας Μίσκιν, είναι ο υπέρλαμπρος κεντρικός, διττός χαρακτήρας.
Αυτός κρατάει το ραγισμένο καθρέφτη.

Μια υπέροχη ψυχή που βρίσκεται σε σύγχυση.
Μια λατρεμένη ύπαρξη χαρισματικά άρρωστη που ψάχνει το νόημα της ζωής και οδηγείται απο την επιθυμία του για ζωή.
Οι προθέσεις του πάντα καλές μα ελαττωματικές στην εκτέλεση τους.
Μια ύπαρξη που έχει σχεδόν ανακάμψει απο τις επιληπτικές κρίσεις και αποκαλύπτει τα κίνητρα του ως εχέγγυα προς την ανθρώπινη φύση.
Προσπαθεί να προσεγγίσει τους συνανθρώπους του με διάθεση παιδικής αφέλειας, αγνότητας, τρυφερότητας και συμπόνιας.

Ως ηλίθιος αντιλαμβάνεται διαφορετικά τον κόσμο.
Ως άρρωστος επιδεικνύει τις σκέψεις του που είναι αντανακλάσεις της ειλικρίνειας του, του πλούτου της αγγελικής καρδιάς του και της ευρύτητας του μυαλού του.
Όσο απίστευτο κι αν φαίνεται αυτός ο ηλίθιος έχει μια ανώτερη κατανόηση και έκφραση. Μια υπέρτατη διαχείριση των συναισθηματικών δυνάμεων που τον προωθούν να υπαγορεύει σχεδόν,τις καταστρεπτικές ενέργειες των ανθρώπων γύρω του.

Ο ηλίθιος αυτός, ο πρίγκιπας Μίσκιν, είναι μια αστείρευτη πηγή έμπνευσης για κάθε άνθρωπο.

Όποιος τον κρίνει ως αθώα παθητικό πρόσωπο έχει χάσει την ουσία.
Ο χαρακτήρας του διακρίνεται κυρίως για την οξυμένη αντίληψη προς τη σκέψη και τη δράση, τη βαθιά κατανόηση όλων των καταστάσεων και την ευφυΐα της συναισθηματικής του νοημοσύνης.

Είναι ηλίθιος, είναι πράγματι, διαφέρει απο όλους.
Η ηλιθιότητα του μεταφέρεται συνοπτικά με αλληλεπιδράσεις που δημιουργούν τόσο αγάπη, όσο και δυσαρέσκεια.
Παλεύει να βρει χώρο για να ζήσει μέσα σε έναν κόσμο υλιστικό, αυτός όμως δεν ενδιαφέρεται για τα υλικά αγαθά, διακρίνει αλλού τον πλούτο κι έτσι δεν μπορούν να τον κλέψουν στη μοιρασιά.

Μα πόσο ηλίθιος πια, πόσο;
Ραγίζει η καρδιά του και σπάει απο ενα παιδικό χαμόγελο, λιώνει η ψυχή του, καίγεται, απο το χάδι μιας ερωτικής διάπυρης ματιάς, μα είναι παγερά αδιάφορος μπροστά στην κοινωνική καταξίωση, την αριστοκρατική εκλεπτυσμένη απληστία, τις φιλοξοξίες για εξουσία και περιουσία, την πολυτέλεια, το κέρδος.

Πόσο πιο ηλίθιος, όταν δεν μπορεί να σταθεί στην κλασική τάξη της αστικής υποκρισίας.
Όταν αρνείται να συμμετέχει στην διαφθορά και την πλάνη ως υποστηρικτικό σκουπίδι νευρωτικών κληρονόμων.
Όταν ανάμεσα σε σνομπ εκμεταλλευτές και ανήθικους νάρκισσους προτιμάει το βάθος της αγάπης και της αυτοθυσίας.

Ο ηλίθιος λοιπόν αυτός, δεν δέχεται κοσμικά σύνορα που χαράζουν το σώμα του πλανήτη.
Δεν μπορεί να διαλέξει ανάμεσα σε αγάπη και μίσος. Το μίσος δεν υπάρχει, δεν το γνώρισε, δεν το ένιωσε ποτέ.
Προσπαθεί να χειριστεί την αγάπη του.
Να κατανοήσουν όλοι πως δεν γίνεται να μην αγαπάει, δεν μπορεί να υπάρχει χωρίς αγάπη.
Αγαπάει καθολικά και απεριόριστα χωρίς να μπορεί να συμφιλιώσει το παθιασμένο και το συμπονετικό.

Ακόμη κι όταν βρίσκεται στη δίνη του ερωτικού οίστρου ανάμεσα σε δυο γυναίκες, του φαίνεται αδιανόητη η επιλογή, αρρωσταίνει, χάνεται μπροστά στο δίλημμα που του θέτουν οι κανόνες. Αγάπη απο οίκτο και δέος ή έρωτας παθους με αγάπη γαλήνια και παντοτινή;

Ένα επιληπτικό αριστούργημα γραμμένο απο μια λογοτεχνική ιδιοφυΐα.

Κεντρικός άξονας ο ηλίθιος πρίγκιπας Μίσκιν και γύρω του πλήθος χαρακτήρων φυλακισμένων σε ένα τρομερό παιχνίδι πραγματικότητας.
Είναι όλοι τους αξιοθαύμαστοι, φιλοσοφικοί,πολύχρωμοι, παρορμητικοί, ενδοσκοπικοί, ενεργητικοί, επιλεγμένοι σοφά για να συμμετέχουν σε αυτό το παιχνίδι, σε αυτή την παράσταση ιδεών.

Ο Ντοστογέφσκι αποκαλύπτει, διερευνά και επηρεάζει.
Μέσα στο παιχνίδι του πετάει νοοτροπίες, πάθη, λάθη, σκέψεις, ενέργειες,που εξηγούν τη φύση του ανθρώπου και της κοινωνίας.

Προάγουν την ανθρώπινη βούληση με ποικίλους βαθμούς διαταραχής της προσωπικότητας, παρανοϊκές παραληρηματικές ιδέες ή μανιακές επιδιώξεις.

Επομένως η ουσία της αφήγησης βυθίζεται σε μια θάλασσα λάσπης απο εκούσια κοινωνικά και κακοπροαίρετα σχόλια, ιδιοσυγκρασίες ξεχωριστές και σουρεαλιστική βραδύτητα συσχετισμών.

Φυσικά σε αυτό το παιχνίδι δεν υπάρχουν νικητές και σε αυτό το μυθιστόρημα δεν υπάρχει τίποτα λιγότερο απο την τελειότητα.

Δύσκολο, βαρύ και σπουδαίο πνευματικό έργο.

Σας προκαλώ

Αντέχετε;

Καλή ανάγνωση.
Πολλούς ασπασμούς.


مشاهده لینک اصلی
اییوت یک شاهکار ادبی قابل توجه است؛ یک موفقیت واقعی. این نه تنها نشان دهنده و نشان دهنده پیچیدگی واقعی انسان است، بلکه آن را تولد آن، هر دو در کارهای درونی شخصیت های پرشور خود و در داستان کلی. آن را با بیمار، مسائل مربوط به آزمون ترسیم می کند که سطح خواننده را در درک عقب و چهارم به ارمغان می آورد؛ با این حال شدت عاطفی آن در سراسر احساس می شود. این حقیقت از شرایط انسانی ما را بیان می کند؛ احساسات ما که فقط حقیقت وجود خود را در لحظه می دانند؛ با این حال، این یک رمان واقعی و خالص است، مانند قلب قهرمان غریب اما دلنشین ما، شاهزاده میشکین: ما عجیب و غریب نیستیم. ماجراهایی مانند فیدور به نمایش می گذارند: هیچکس. با این همه، با وجود تمام نکات جالب و شخصیت های پرشور - که همه به نظر می رسد با وضوح بالا، با نفوذ بینش فلسفی صحبت می کنند - رمانهای داستایوفسکی هنوز برای من بسیار واقعی هستند. با وجود ارزش سرگرمی بزرگ و تمام وقایع شخصیت های آن، مرزهای احساسی بسیار واقعی در همه ی موارد طبیعی و همه جانبه تحت فشار قرار می گیرند. آنچه که ایدئوتس می گوید چیزی در مورد زندگی است که بسیار واقعی و واقعی است که رمان، در حالی که بسیار شدید، احساس کاملا غیر قابل تحمل. رمانهای داستایوفسکی در خارج از کشور نیستند، اما دنیایی از جنون عاطفی مطلق و نابغه خالص است. و آنها نشان میدهند که این دو اغلب جدایی ناپذیرند: او در میان چیزهای دیگر درباره ی وضعیت صرع او فکر کرد که در آن فقط قبل از اینکه خودش بیدار شود (اگر مناسب بود در حالی که او بیدار بود)، ناگهان ، در میان غم و اندوه، تاریکی روح، فشار، مغز او لحظه ای آتش می گیرد، و آنگاه تمام نیروهای زندگی او، یک بار در یک ضربه ی فوق العاده تضعیف می شوند. حس زندگی، خودآگاهی، در این لحظات تقریبا ده برابر افزایش یافته است که مانند رعد و برق رها شده است. ذهن او، قلب او با یک نور فوق العاده روشن شد؛ تمام اعمال او، تمام شک و تردید او، تمام نگرانی هایش همانند یک لحظه شلوغ بود، حل و فصل در نوعی آرامش بلند، پر از آرام، شادی هماهنگ و امید، پر از دلیل و علت نهایی. @ این شخصیت ها، هیچ یک از آنها all bad @ یاall good @؛ در واقع در این رمان هیچ شخصیتی وجود نداشت که در مراحل مختلف احساس همدردی و تحقیرش را نداشته باشد. روحیه حماسی است. من می دانم که راه را از دست خواهد داد. و من این را دوست دارم من آن را خیلی دوست دارم @ اما هر چند که اضافه کردن چیزی است که در پایین هر تفکر جدید انسان، هر فکر نابغه، و یا حتی هر گونه جدی فکر می کنم که در هر مغز، که هرگز نمی تواند به دیگران اطلاع، حتی اگر کسی بخواهد در مورد آن بنویسد و سی و پنج سال آن ایده را توضیح دهد؛ چیزی وجود دارد که می تواند از مغز شما خارج شود و همیشه با شما باقی بماند؛ و با این کار شما بدون داشتن هر گونه ارتباط با یکی از مهمترین ایده های خود می میرید. @

مشاهده لینک اصلی
دسته بندی های مرتبط با - کتاب ابله


#ادبیات اقتباسی - #ادبیات داستانی - #داستان فلسفی - #داستان روانشناسانه - #ادبیات کلاسیک - #ادبیات روسیه - #دهه 1860 میلادی - #برترین کتاب های تاریخ انجمن کتاب نروژ -
#انتشارات نشر چشمه - #فئودور داستایفسکی - #سروش حبیبی
کتاب های مرتبط با - کتاب ابله


 کتاب ابله
 کتاب وداع با اسلحه
 کتاب افق
 کتاب ساعت شوم
 کتاب گور به گور
 کتاب ماهی چاق گنده ی من که زامبی شد